خاطرات دوست داشتنی کیان

عكس ١٩/٣٩٧ گل پسرا

نامه هاي كيان

سلام كيان جونم ،نفسم پسر قشنگم ديروز يعني ١٣/٤/٩٧ من وتو با هم قهر كرديم اخه ماماني خيلي دير ميري جيشتو ميكني هميشه شورتتو خيس ميكني بعد ميگي اخ اخ جيش دارم از صبح كه از خواب پا ميشي تا شب ده تا بيشتر شورت عوض ميكني بخاطر همين هم منم باهات قهر شدم وگفتم تنبيه ميشي خودت مدل تنبيهات ميدوني وقرار شد تلويزيون نبيني اولش كه خودتو مثل گربه شرك مظلوم كردي وگفتي باشه بابا اصلا من هيچي نميبينم خودت ببين منم اخمام گرفتم گفتم باشه تو هم رفتي سراغ حيوونات يه كم بازي كردي وبعد پرتشون كردي وسط خونه بعد كتابات بعد كاغذ رنگيهات ومدادرنگيهات وخلاصه كلي ريخت وپاش كردي منم هيچي بهت نميگفتم چون ميدونستم بايد سرتو به يه چيزي بند كني منم تو اشپزخونه داشتم...
13 تير 1397

خاطرات ١/٤/٩٧تا٨/٤/٩٧

عشق مامان سلام نفسم سلام امروز جمعه ٨/٤/٩٧ وتو مثل هميشه در حال شيطوني كردني والان داري با باباحميدواليبال بازي ميكني البته وسطاش فوتبال هم ميري هد ميزني وبابا كلي ذوق ميكنه اخه بابا خودش فوتباليست خوبي وتو شهر خودمون يكي از فوتباليست هاي خوبي بوده گل قشنگم هفته گذشته با خاله مريم وعزيز وبابابزرگ ودايي مهدي ومرتضي وساناز وعمو احسان رفته بوديم چشمه علي خيلي گرم بود اما خوش گذشت وتو با شايگان بازي ميكردي وگاهي هم قهر ميكردي اخه شايگان هنوز خيلي كوچولو وهنوز نميتونه با تو بدو بدو كنه برا همين زود از بازي كردن باهاش حوصله ات سر ميرفت واصلا هم نيومدي عكس دسته جمعي بگيري اخر هم ساناز به زور بغلت كرد تا يه عكس ازت بگيريم بازم تو اين عكس زندايي ...
8 تير 1397

هنر نمايي هاي كيان جونم

سلام فند عسلم شيرين زبونم عاشششششقتم ماماني امروز ٧/٤/٩٧البته الان كه دارم اين مطالب مينويسم نيمه شب يه جواريي بهتر بگم ديروز خيلي بيحال واشفته بودم داشتم تو اشپزخونه ناهار درست ميكردم كه تو مثل هميشه اومدي گفتي مامان ناهار چي داريم منم گفتم زرشك پلو با مرغ تو مثل هميشه گفتي برا من چي داري اخه خيلي بد غذايي فقط غذاهايي كه با گوشت چرخ كرده درست بشه ميخوري وميگو سوخاري همين منم گفتم برا تو هم همين تو هم قهر كردي ورفتي يك ربع بعد برگشتي گفتي مامان يه چيز خوشگل درست كردم بيا ببين منم گفتم باشه الان ميام وقتي از تو اشپزخونه اومدم بيرون خيلي ذوق زده شدم ويه جورايي خستگيم گرفته شد وسر ذوق اومدم اخه تو تقريبا بيشتر حروف انگليسي رو با بازي تريكس ن...
8 تير 1397

عكس ١٩/٣/٩٧ گل پسرا

سلام گل پسرم طبق قرارمون عكسهايي كه روز ١٩/٣٩٧از شما داداشي گرفتم برات گذاشتم راستي ماماني امروز كه ١٩خرداد وپسرم ٤سال ونه ماهش شده برام كاردستي درست كرده اگه گفتي چي لپ تاپ بدون كمك وقتي بهم نشون دادي كلي حال كردم وقراره بازم كاردستي درست كني ومن خوشحال كني ويه خبر ديگه اينكه چند روز ياد گرفتي بدون اينكه شلوارت كامل در بياري بري دستشويي واز اين بابت خيلي خوشحالم واز اينكه ميبينم هر ماه كه به سنت اضافه ميشه توانايي هاتم بيشتر ميشه خيييييييلي خوشحالم وخدارو شكر ميكنم بخاطر وجود پر بركتت مهربونم ...
22 خرداد 1397

تولد سورپرايز گل پسرا

سلام به گلهای قشنگ زندگیم کیان مامان این خاطره مشترک با داداشی جونت چون تولدتون یه روز فقط با 11سال فاصله تولد چهارسالگی کیان جونم و15سالگی محمدم قرار بود 4نفره باشه اخه از زمان بدنیا اومدنت ما نتونستیم دیگه جشن بگیریم هرسال تا 10سالگی محمد جشن تولد میگرفتیم وفامیلهای نزدیک دعوت میکردیم امابعد از تولدت بخاطر گریه های خییییییییلی زیادت وبعدشم ترست از صدای بلند ترجیح دادیم که هرسال یه جشن کوچیک 4نفره بگیریم اما پارسال یعنی سال 96خاله مریم زنگ زد گفت چرا سمنان نمیایی منم گفتم باشه البته 13شهریور بود خوب منم پیش خودم گفتم تاهجدهم که تولد محمد نوزدهم که تولد تو از سمنان برمیگردیم خلاصه ما 15 شهریور راهی سمنان شدیم وشب برا شام رفتیم خونه عمو احسان...
31 ارديبهشت 1397

23/2/97

گل پسرم ببخشید که بع ضی مطالب وعکسها یه جانیست اخه مامانی ربات نی نی وبلاگ قطع شده وباید از طریق گوگل وارد بشیم وبا گوشی خودم نمیتونم چون سیستم اندروید نیست باید با گوشی بابا بنویسم یه کم برام سخت ببخش مامانی اینم عکسهای روز تولد من که تو کلی حال کرذی بخصوص با برف شاذی خییییییلی دوست دارم نفس وبعدازظهر که با داداشی جونت رفتی شهربازی وکلی حال کردی عاشقتونم گل پسرای مامان اینم بازی کردنت با برف شادی ...
26 ارديبهشت 1397

پیش یک کیانجونم

سلام قند عسلم زمان خیلی سریع تراز اون چیزی که فکرشو میکنیم میگذره تقریبا دوماه از فروردین 97میگذره وبه 26/2/97رسیدیم وامروز اخرین روز رفتنت به مهد بود باورم نمیشه که پسر کوچولوم داره کم کم بزرگ میشه،وپیش یک پشت سر گذاشته امروز کلی بهت خوش گذشته بوذ چون خوراکی ولباس ازاد بود ومیتونستید با خودتون یه اسباب بازی ببرین وتوتفنگ انتخاب کردی البته ماهی یکبار برنامه مهد همین بود ولی خوشحالی بیش از حد تو بخاطر تعطیلات تابستانی بود که برا شما خیلی زود شروع شد بقول خودت که میگی خداروشکر امشب میتونم دیر بخوابم خدایش خیلی اذیت کردی شبها به زور میخوابیدی وصبح ها هم به زور وگاهی داد وبیداد از خواب بلند میشدی وبعضی وقت ها هم قاطع میگفتی نمیرم ودر کل بیشتر رو...
26 ارديبهشت 1397

تولدت مامان

سلام قند عسلم امروز 23اردیبهشت وتولد من امسال اولین کسی که تولدم تبریک گفت بابابزرگ بودوتو میگفتی اگه تولدت چرا کیک نداری اخه بابا بزرگ یه جعبه شیرینی گرفته بود ومن اصلا حال وحوصله نداشتم که کیک درست کنم اخه عزیز یک هفته اس بیمارستان بستری ومن خیلی داغونم ولی خوب امروز تصمیم داشتم که تو رو بردم مهد بعدش کیک درست کنم که تو هم نرفتی وگفتی چون دیروز من پیش دخترا نشستم امروز نمیرم وهر کاریت کردم راضی نشدی ونرفتی منم خیلی اصرار نکردم وقرار شد بعداز صبحانه خوردن ببریم پیش دبستانی دنیایی شادی ثبت نامت کنم واز خیر کیک درست کردنم گذشتم اصلا حوصله نداشتم که تلفن زنگ خورد محمد بود گفت مامان دستم با شیشه بریده میایی دنبالم نفهمیدم چه جوری تو رو حاضر کردم...
24 ارديبهشت 1397

19/2/97

سلام گل پسرم 19اردیبهشت وبعد از پارک رفتیم راه اهن اخه تو عاشق قطاری واز یکسالگیت میبردیمت که قطار ببینی اوایل کمی الاف میشدیم ولی بعد از یه مدت ساعت اومدن قطارها دستمون اومده بود وامروز هم وقتی رسیدیم دو تا قطار توقف داشت وتو کلی حال کردی وچند بار من وبابا رو از پله های زیرگذر بالا وپایین بردی وحسابی خودت ومارو خسته کردی وهمش میگفتی بیا سوار قطار بشیم وبریم مسافرت وکلی من وبابا باهات حرف زدیم تا از سوار شدن منصرف شی ولی خوب قولش گرفتی که یه بار با قطار بریم مسافرت اینم از یه خاطره اردیبهشتی که پسرای گلم کیان جونم 4سال وهشت ماهش ومحمدم 15سال وهشت ماه عاشقتونم نفسهای مامان:-* ~o) :-*...
21 ارديبهشت 1397